کوروش کبیر، جهانگشای نیکزاد پارسی
کوروش کبیر (یا سیروس Cyrus) (ق.م 580 – 530)
کوروش بزرگ بنیادگذار شاهنشاهی پهناور ایران
و سر سلسله هخامنشیان است.
وی پسر کمبوجیه از خاندان هخامنشی بود و بر آخرین پادشاه ماد، ایشتویگو (ایختوویگو)، خروج کرد و پادشاهی را از قوم ماد به قوم پارس انتقال داد. کوروش ارمنستان، بابل، سوریه، لیدی (لودیا)، فریگیا (فریجیه) را ضمیمه ایران کرد و از شمال خاور تا سیحون و از خاور و جنوب تا سند تاخت.
کوروش در بهار سال 539 قبل از میلاد قصد تسخیر بابل کرد و از رود دجله گذشته، وارد بینالنهرین گردید. وی برای اینکه از « سد بختنصر » بگذرد فرمان داد تا مسیر رودهای دجله و دیاله را تغییر دادند و آنگاه از مجرای دجله از سد گذشت و « نبونید »، پادشاه بابل و سپاه او را درهم شکست. نبونید ناچار در سال 539 قبل از میلاد مجبور به تسلیم شد و شهر بابل بزرگترین مرکز قدرت آن زمان به دست ایرانیان افتاد.
کوروش پس از تسخیر بابل با مردم به مهربانی رفتار کرد و اسرای یهودی را که بختنصر از فلسطین به آن شهر آورده بود آزاد کرد و اجازه داد به فلسطین بازگردند و فرمانی صادر کرد تا معبد اورشلیم را که بختنصر ویران کرده بود از خزانه پارس بسازند.
کوروش چند ماه پس از تسخیر بابل پسر خود کمبوجیه را به پادشاهی آنجا برگماشت و خود متوجه سرکوبی قبایل دها و ماساژتها (ماساگت) که میان دریاچه اورال و خزر میزیستند، گردید و در سال 529 قبل از میلاد به دست آن قوم کشته شد.
سربازان دلیرش جسد او را به پاسارگاد (پارسه گرد) بردند و در آرامگاهی که امروزه به « مقبره مادر سلیمان » معروف است به خاک سپردند.
کوروش یکی از مردان بزرگ تاریخ است که همه تاریخنویسان از او با احترام و ستایش یاد کردهاند. وی پادشاهی سیاستمدار، شجاع، با فتوت و عزم و اراده، کشوردار و باگذشت بود. نسبت به عقاید دینی ملل مغلوب احترام میگذاشت. وی شهرهای ویران را دوباره آباد میکرد و به مردم بخشش بسیار مینمود و به عقل و تدبیر بیشتر از شمشیر متوسل میشد.
اخیلوس (اشیل) ادیب و شاعر معروف یونانی در تراژدی خود به نام « پارسیها » میگوید: « کوروش یک تن فانی سعادتمند بود، به تبعهی خود آرامش بخشید… خدایان او را دوست میداشتند، زیرا دارای عقلی وافر بود… »
کوروش کسی است که اولین منشور آزادی ملل را صادر کرده است. این، اولین بیانیه حقوق بشر، که پس از پیروزی وی در بابل در سال 550 قبل از میلاد انتشار یافته است، به محض فتح شهر صادر گردید. این عمل بیسابقه و بینظیر شاهنشاه بشردوست ایرانی، نام او را در تاریخ بشریت به نیکی جاودان کرد.
|
+|نوشته شده در سه شنبه 28 مهر1388 ساعت 6:39 بعد از ظهر توسط فرزند کوروش
|
•●:•●:•● ۞»کورش بزرگ ابرمرد تاریخ« ۞●•:●•:●•
به نام خدای كورش ، خداوند ایران زمین

هر آنگاه که درخلوت تنهایی خود به اندیشه فرو می روم ، از خود می پرسم ، اگر کورش بزرگ ، این ابرمرد تاریخ ، بزرگترین و پر افتخار ترین انسان در تاریخ بشریت _ کسی که هیچ گاه یاد ونام وی به دست فراموشی سپرده نخواهد شد _ در عرصه ی تاریخ گام نمی نهاد یا چنین آثار پر افتخاری در تمدن ، فرهنگ و اندیشه انسانی بر جای نمی گذارد ، در سیر رویدادهای تاریخ _ تاریخی که همواره سعی شده نام ، فرهنگ ، هنر ، اندیشه و تمدن سترگ و کهن ایران و ایران زمین در آن به دست فراموشی سپرده شود _ آیا باز نام و نشانی از این مرز و بوم باقی می ماند ؟
بی گمان چنین نمی بود ...
البته سعی ندارم و نمی خواهم بگویم که تنها این کورش بزرگ بود که ایران زمین را تا ابد ایران کرد. نه ! ولی بی شک باید گفت نخستین و موثرترین گام را این ابرمرد برداشت و از پس وی داریوش بزرگ ، آریوبرزن ، بابک خرم دین و دیگر بزرگ مردان ؛ و دراین اواخر که آن را با گوشت وپوست و استخوان خویش لمس نمودیم ، بودند دلیرمردانی که در کارزار نبرد رویاروی با اهریمنان کژ اندیش و بد فرجامی چون صدام ، پنجه در پنجه کردند و سعی در حفظ این مرز و بوم نمودند که یاد و نام شان گرامی باد ، اما بی شک اگر مانند سایر موارد به بزرگترین گام نخست جایزه نوبل داده شود بی شک کسی را جز کورش بزرگ نمی توان یافت که در خور چنین افتخاری باشد .
پس به نظر صاحب این قلم « جایزه نوبل ابرمرد تاریخ » را می بایست به کورش بزرگ تقدیم نمود .
و باز؛ این هم کافی نیست .
حال با خود می اندیشم که ما ایرانیان آنطورکه باید و شاید نام و یاد وی را گرامی داشته ایم ؟
افسوس ، افسوس و صد افسوس ...
نه ! تنها با شما نیستم ، از خود آغاز می کنم ، من به عنوان یک ایرانی ، یک ایرانی اصیل ، از نوادگان کورش _ امیدوارم که این چنین باشد البته داشتن چنین افتخاری ، سعادت بزرگی است _ اگر هم چنین نباشد یک ایرانی زاده و میراث دار کورش در ازای این خدمت بزرگی که کورش ، داریوش و دیگرنام آوران برای ما به ارمغان آورده اند ، چه کرده ایم .
کورش ؛ کورش ؛ کورش
حتی آوردن نام این ابرمرد برای من از بزرگ ترین افتخارات می باشد و اگر توانایی آن را داشتم ، بر دل کوه های بزرگ و استوار ، نظیر آثاری که بر سینه ی کوه ها در تخت جمشید ، پاسارگاد ، نقش رستم ، نقش رجب ، بیستون ، طاق بستان و بسیاری دیگر ، انجام شده ، کار و کردار کورش و سایر افرادی که در پی این پهلوان عرصه ی خرد و اندیشه نیک ، افتخاراتی توصیف ناپذیر برای ایران و ایرانی و ایران زمین ، انجام داده اند _ به زبان پارسی و چند زبان دیگر _ نقوشی را حک میکردم تا این کوه ها از بزرگی نامی که بر سینه هایشان ثبت شده ، چون نام نامی این نام آوران استوار باقی بمانند و آن را برای نسل های آینده به ودیعت بگذارند تا همواره و پیوسته ، آیندگان بدانند و فراموش نکنند که بزرگ ترین و پر افتخار ترین نام های تاریخ ، متعلق به اجداد و نیاکان آنان می باشد و پیوسته هم چون آنان در حفظ مرز بوم خود بکوشند و این رادمردان را سرلوحه ی زندگی خود قرارداده و لحظه ای از ایشان غافل نمانند .
هر آنچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند

همی دوست می دارم كه یكی از سربازان در ركاب آن پیر خرد، پدر ایران زمین، آن شیردل نام آور مشرق زمین و آن پادشه نیك منش روی زمین می بودم و بس. و چه افتخاری از این بالاتر برای من ناچیز چون خس...
آری كاش این چنین بود.
و امید است در آینده ای نه چندان دور، مدارك معتبری در كاوش هایی كه انجام خواهد شد، از زندگی و همچنین وصیت نامه ی این ابرمرد تاریخ حاصل آید، تا برگ زرّین دیگری، همچون منشور حقوق بشرش به افتخارات این خاك، سرای پاك دلیران افزون گردد.
و به امید آن روز...
ودر آخر یاد آور می شوم در حال حاضر وصیتی از كورش بزرگ از زبان گزنفون تاریخ نگار و سردار یونانی و هم شاگردی افلاطون یا به روایت دیگر یكی از دو شاگرد سوگلی سقراط كه تقریبن حدود 200 سال بعد از كورش بزرگ زندگی می كرده دركتابی از وی كه در حال حاضر از آن تحت عنوان كورش نامه یاد می شود، وجود دارد كه از نظر بسیاری از تاریخ دانان جدید چندان معتبر نمی باشد، چون بر این باورند كه گزنفون سعی در تصویر كشیدن ایده آل باوری خویش را داشته و از شخصیت كورش بزرگ استفاده و در این راستا دست به داستان پردازی نموده است!!!
اما سوال این است كه چرا گزنفون یونانی كورش بزرگ ایرانی را برای این منظور انتخاب نموده است؟
حال نوبت ماست !
دیگر بس است ! آخر تا کی تا کدامین روز می باید چنین بی نام و نشان خوار و ذلیل همچو گوسفندی در پی چوپان ، یا چو گوسفندی در پنجه ی چپاول گر و غارت گر درنده ی گرگان تیز چنگال و بی رحم و خوناشام ؟
تا کی ... ؟
|
+|نوشته شده در جمعه 3 مهر1388 ساعت 5:11 بعد از ظهر توسط فرزند کوروش
|
ایران امروز...

قلم چرخید و فرمان را گرفتند
ورق برگشت و ایران را گرفتند!

به تیتر «شاه رفت ِ» اطلاعات
توجه کرده کیهان را گرفتند
چپ و مذهب گره خوردند و شیخان
شبانه جای شاهان را گرفتند
همه ازحجرهها بیرون خزیدند
به سرعت سقف و ایوان را گرفتند

گرفتند و گرفتن کارشان شد
هرآنچه خواستند آن را گرفتند
به هر انگیزه و با هر بهانه
مسلمان نامسلمان را گرفتند
به جرم بدحجابی، بد لباسی
زنان را نیز، مردان را گرفتند
سراغ سفره ها، نفتی نیامد
ولیکن در عوض نان راگرفتند
یکی نان خواست بردندش به زندان
از آن بیچاره دندان را گرفتند
یکی آفتابه دزدی گشت افشا
به دست آفتابه داشت آن را گرفتند
یکی خان بود از حیث چپاول
دوتا مستخدم خان را گرفتند
فلان ملا مخالف داشت بسیار
مخالفهای ایشان را گرفتند
بده مژده به دزدان خزانه
که شاکیهای آنان را گرفتند
چو شد در آستان قدس دزدی
گداهای خراسان را گرفتند
به جرم اختلاس شرکت نفت
برادرهای دربان را گرفتند
نمیخواهند چون خر را بگیرند
محبت کرده پالان را گرفتند
غذا را آشپز چون شور میکرد
سر سفره نمکدان را گرفتند
چو آمد سقف مهمانخانه پائین
به حکم شرع مهمان را گرفتند
به قم از روی توضیحالمسائل
همه اغلاط قرآن را گرفتند
به جرم ارتداد از دین اسلام
دوباره شیخ صنعان را گرفتند
به این گله دوتا گرگ خودی زد
خدائی شد که چوپان را گرفتند
به ما درد و مرض دادند بسیار
دلیلش اینکه درمان راگرفتند
همه اینها جهنم، این خلایق
ز مردم دین و ایمان را گرفتند
|
+|نوشته شده در جمعه 27 شهریور1388 ساعت 11:45 بعد از ظهر توسط فرزند کوروش
|
20شهریور×
|
+|نوشته شده در جمعه 20 شهریور1388 ساعت 0:0 قبل از ظهر توسط فرزند کوروش
|

|
+|نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388 ساعت 1:48 بعد از ظهر توسط فرزند کوروش
|
حرف آخر...
دیگه امشب آخرین باره که تو رویاهام دست گرمتو تو دستام میگیرم
آخرین باره که من با یه دنیا آرزو واسه چشمات مینویسم
چشم تو خودش داره میگه بروو! می رم اما می دونی دوستت دارم...
هر جای دنیا که باشم هر چه قدر تنها باشم نمی تونم مثل تو سرد و بی وفا باشم...
می دونم واسه رسیدن به تو دیر اومده بودم! اما تو چشات دنبال تقدیر اومده بودم...
حرف آخرم بگم حالا که دارم میرم
همیشه با خاطرت میمونم تا بمیرم!...

حالا که دارم میرم کاشکی یه بار نگام کنی
من به اینم راضیم که فقط دعام کنی
میرم اما آخر راه منو تو این نـبود..
آخر عاشقیمون این همه نقطه چین نـبود !...
|
+|نوشته شده در پنجشنبه 22 مرداد1388 ساعت 3:37 قبل از ظهر توسط فرزند کوروش
|
بذار خیال کنم هنوز ترانه هامو میشنوی
بذار خیال کنم هنوز یه لحظه از نیازتم
بذار خیال کنم هنوز پر از تب و تاب منی
روزا به فکر دیدنم شبا پر از خواب منی
بذاز خیال کنم تو دلتنگیات غروب که میشه یاد من می افتی
بذار خیال کنم منم، اون که دلت تنگه براش!
اونی که وقتی تنهایی پر میشی از خاطره هاش
اون که هنوز دوسش داری اون که هنوز هم نفسه
بذار خیال کنم منم اون که بودنش بسه
بذار خیال کنم بذار اگر چه بی خیالمی!...

|
+|نوشته شده در جمعه 26 تیر1388 ساعت 3:42 بعد از ظهر توسط فرزند کوروش
|
استعفا نامه

بدین وسیله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم و مسئولیتهای یک کودک هشت ساله را قبول می کنم
.
میخام به یک ساندویچ فروشی برم و فکر کنم که اونجا یک رستوران پنج ستارس!
میخام فک کنم شکلات از پول بهتره، چون می تونم اونو بخورم
!
میخام زیر یه درخت بید بزرگ بشینم و با دوستام بستنی بخورم
.
میخام تو یک چاله آب بازی کنم
.
میخام به گذشته برگردم، وقتی همه چیز ساده بود،
وقتی داشتم رنگها رو، جدول ضرب رو و شعرهای بچگونه رو یاد می گرفتم،
وقتی نمی دونستم که چه چیزایی نمی دونم و هیچ اهمیتی هم نمی دادم
.
میخام فکر کنم که دنیا چقد زیباست و همه راستگو و خوبن.
میخام ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکنه و میخام که از پیچیدگی های دنیا بی خبر باشم
.
میخام دوباره به همان زندگی ساده برگردم،
نمیخوام زندگی من پر بشه از مدارک اداری، خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جریمه، چك و
...
میخام به نیروی لبخند ایمان داشته باشم،
به یک کلمه محبت آمیز، به عدالت، به صلح، به فرشتگان، به باران، و علف
این دسته چک من، کلید ماشین، کارت اعتباری و بقیه مدارک، مال شما
.
من رسماً از بزرگسالی استعفا میدم!!!...
|
+|نوشته شده در یکشنبه 24 خرداد1388 ساعت 2:15 بعد از ظهر توسط فرزند کوروش
|

دلم خون شد ازاین بیگانه مردم
خوشاآن مردمان جانانه مردم
بیاییدای به جان آسودگاران
به این میخانه بامیخانه مردم
پریشان خانه ای دیدیم وگفتیم
دریغازین پریشان خانه مردم
بدین خلوتسرا بیگانه مردم
به ازدیداراین بیگانه مردم
دمی ازبا توبودن با توای دوست
منم دیوانه تر ، دیوانه مردم!...
|
+|نوشته شده در سه شنبه 19 شهریور1387 ساعت 5:54 بعد از ظهر توسط فرزند کوروش
|
fade to black
fade to black
life it seems will fade a way
get lost witing myself
nothing mateers no one else
i have lost the wile to live
simplay nothing mor to give
there is nothing mor forme
need the end to set me free
things are not what they uosed to be
missing one inside of me
dethly lost this cant be real
can not stand this hel i fil
emptiness is filing me to the point of a
goney
growing darknees taking dawn
i was me bot now hes gone
|
+|نوشته شده در شنبه 19 مرداد1387 ساعت 5:44 بعد از ظهر توسط فرزند کوروش
|
دكتر علي شريعتي
می خواستم زندگی کنم، راهم را بستند!
ستایش کردم، گفتند خرافات است!
عاشق شدم، گفتند دروغ است!
گریستم، گفتند بهانه است!
خندیدم...
گفتند دیوانه است!!!
دنیا را نگه دارید!!!
می خواهم پیاده شوم
....
|
+|نوشته شده در یکشنبه 29 مهر1386 ساعت 9:57 بعد از ظهر توسط فرزند کوروش
|
مناجات

من کجا بودم که تو مرا خواندی!...
الهی آن روز کجا باز یابم که تو مرا بودی و من نبودم. تا به آن روز نرسم میان آتش و دودم. اگر به دو گیتی آن روز را باز یابم بر سودم و اگر بود تو خود را در یابم به نبود خود خشنودم. خدایا من کجا بودم که تو مرا خواندی من نه منم که تو مرا ماندی.
الهی مران کسی را که تو خود خواندی، آشکار مکن گناهی را که تو خود پوشیدی، کریما خود برگرفتی و کس نگفت که بردار، اکنون که برگرفتی مگذار و در سایه لطف خود میدار و جز به فضل و رحمت خود مسپار.
الهی آب عنایت تو به سنگ رسید، سنگ بار گرفت، سنگ درخت رویانید. درخت میوه بار گرفت چه درختی؟ درختی که بارش همه شادی ، مزه اش همه انس و بویش همه آزادی. درختی که ریشه آن در زمین وفا، شاخ آن برای رضا، میوه آن معرفت و صفا، حاصل آن دیدار و لقا.
|
+|نوشته شده در دوشنبه 9 مهر1386 ساعت 2:4 بعد از ظهر توسط فرزند کوروش
|
آخرین نوشته ها
آرشيو وبلاگ